دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت
را میپویند مبادا شعلهای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست نازنین روزگار
غریبیست نازنین
و عشق را كنار تیرك راهبند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی
خانه نهان باید كرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
روزگار غریبیست
نازنین روزگار غریبیست نازنین
و در این بنبست كج و پیچ سرما
آتش را به
سوختوار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مكن روزگار غریبیست
آن
كه بر در میكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان
باید كرد
...
روزگار غریبیست نازنین
روزگار غریبیست نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد
عشق را در پستوی
خانه نهان باید كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوری خون
آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میكنند و ترانه را بر دهان
كباب قناری بر آتش
سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
ابلیس پیروز مست
سور عزای
ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد
خدای را در
پستوی خانه نهان باید كرد
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/06/06ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط مانی
|
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دست هامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما
کاش می دانستیم هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خود را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
از خانه که می آیی یک دستمال سپید
پاکتی سیگار گزینه شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
"احتمال گریستن ما بسیار است "
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/03/27ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط مانی
|
سلام
همیشه حرفهایی هست که ناگفته میمونه !
همیشه غم هایی هست که تو دل هست ولی دیده نمیشه !
نگاه هایی هست که پره از سوال ولی هیچ وقت جوابی براشون پیدا نمیشه !
همیشه کسی هست که از ما دوره با این وجود که نزدیک ...
چند وقته اضطرابی تو دلم داره موج میزنه ! غم و گاهی شادی بی رنگی که نمیدونم چطور باهاشون تا کنم . نمیدونم این حرفای نگفته رو به کی بگم و این درددل عجیب و غریب رو کجا درمون کنم !
نه فقط من ! همه این حس های آشنا ولی پنهان رو دارن ! حس هایی که نه میشه به اونو به عزیزترین کست بگی و نه میشه جایی بنویسی ! فقط با خدای خودت باید حرف بزنی ٬ خدا هم که گاهی از آدم رو بر میگردونه ! دیگه نمیدونم چی بگم و به کی بگم !
مث یه چرخ و فلک میمونه این احساس ! چرخ و فلکی که نمیدونی که برمیگرده رو سطح زمین و داره هی مسیرشو عوض میکنه ! یک آن مسیرش رو تغییر میده و دور میزنه ! تو هم اون بالا نشستی و نمی دونی کی بر میگردی رو زمین !
مطمئنم شما هم این احساس رو تجربه کردین ! باهاش چیکار کنم ؟! ...
+ نوشته شده در جمعه
1387/02/13ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط مانی
|
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/02/09ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط مانی
|
تولدت مبارک
امشب شب تولد مانی عزیز
ما تصمیم گرفتیم براش یک جشن کوچولو بگیریم


لبخند زدی و آسمان آبی شد
شب های قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد
مانی عزیزم تولدت مبارک
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/01/21ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط مانی
|
رودخانه
ها را نمی شود مخفی کرد !
درختها را نمی توان پنهان کرد !
ممکن نیست خورشید
را در تاریکی گم کنیم !
یا آسمان را در گنجه بگذاریم !
قفس راه فراموشی پریدن نیست ! پرنده پریدن را از یاد نمی برد !
همین گونه اند اسرار حتا اگر در زیر خاک هم پنهانشان کنی ، روزی سبز می شوند !
وقتی تو رادر خاک می کاشتیم، می دانستم ...
روزی دوباره سبز می شوی و در قلبم شکوفه خواهی داد
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/12/13ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط مانی
|
امشب دلم میخواهد
به كسی بگویم" دوستت دارم"
تو نهراس و آنكس باش
بگذار با هر آنچه در توان دارم
همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم
بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه
لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند
بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش
جان میدهد برایت جان دهم
بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم
و تو را ستایش كنم
بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم
نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنیابم
میخواهم بیندیشی كه همین امشب
غیر از من كسی دیوانه تو نیست
هرچند كه جاهلانه فكری باشد
كمی بیشتر با من
و همین امشب بگذار خیال كنم
كه جز تو كسی نیست
همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم
نقش حقیقت را ...
همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/10/20ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط مانی
|
خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان !
اضطرابهای بزرگ ، غم های ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن ،
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش ..
اگه تا الان عاشق شدین ، ممکنه به خودتون گفته باشین عشقی که من دارم از همه عشقای دنیا بزرگتره . یا اینکه کسایی رو دیدین که این حرفو زدن و آدمایی رو میشناسین که فکر میکنن عشقشون پاک ترین و بزرگترین عشق دنیاست. نمیگم اینطوری نمیتونه باشه چون بلاخره یه عشقی از بقیه عشقا داغتره . اما اگه یه حساب سر انگشتی بکنیم می بینیم که به اندازه تمام آدمای دنیا ( چه آدمای زنده و چه آدمای مرده و مابقل ما ) عشق وجود داشته و داره . حالا با وجود بیشتر از شش میلیارد آدم که در حال حاضر دارن رو زمین زندگی میکنن و تعداد بیشتری آدم که الان دیگه زنده نیستن و همه اونا عاشق بودن و هستن بازم به این موضوع ایمان دارین که عشقتون از همه عشقا بزرگتره ؟
نه تنها آدما که با حسابی که کردیم میشن حداقل 12 میلیارد ، بلکه تمام موجودات زنده روی زمین و خارج از زمین هم جزو عشاق میشن .
خوب ...
منظورم از این حرفا این نیست که بگم دارن اشتباه میکنین یا اینکه دروغ میگن .
بلکه برعکس !
میخوام بگم بیشتر این آدما راست میگن . تقریبا همشون مزه عشقو جشیدن و اونو فهمیدن و میدونن که عاشق شدن و به نظر من همه اونا بزرگترین عشاق دنیا هستن چون نمیشه عشقی رو با عشق دیگه مقایسه کرد .
مطمئن باشید عشق شما بزرگترین عشق دنیاست !
همینطور که من مطمئنم !
همونطور که لیلی و مجنون و خسرو و شیرین بودن .
همونطور که پدر و مادر شما بودن و همونطور که فرزندان شما خواهند شد .
عشق من بزرگترین عشق تمام عالم است ...
و من به این ایمان دارم !
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/09/21ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط مانی
|
بازم من ، بازم تو،
باز از نو ، روي يک خط و يک جا و با هم
تو اونجا و من اينجا دو نزديک و نزديکيم اما دوريم از هم
نه تو حرف من ، نه من حرف تو مي خوني و مي خونم
نه تو قصد من نه من قصد تو مي دوني و مي دونم
نبودت يک درده بودنت يک درده
شدم واسه غصه يه اجير و برده
نه تو من و مي فهمي
نه يک روح و رحمي
بگو عاشقي برگرده
کي ميگه عشق عذابه
کي ميگه خوشي تو خوابه
چرا نمي خواي بفهمي که حال و روزم خرابه
ديگه بسه بازي ، نمي خواي بسازي
دلم عاشقي بي تابه
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/09/15ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط مانی
|

اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم
این شعر تا ابد با تو خواهد زیست !
حتی وقتی من دیگر نباشم
یا وقتی دیگر میان ما عشقی نباشد
شعر عاشقانه بیشتر از آدما میماند !
عاشقان تو را ترک میکنند
اما شعر عاشقانه
همیشه با تو خواهد بود
پس بگذار برای تو شعری عاشقانه بخوانم !
شعری از اعماق جان ...
که مرا به یاد تو آورد
شعری که همیشه با تو بماند
...
شعری
عاشقانه !
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/09/04ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط مانی
|

براي چيدن گل سرخ , نه اره بياور ,نه تبر
سرانگشت ساده ي همان ستاره ي بي آسمانم بس
تا هر بهار به بدرقه ي فروردين
هزار پاييز پريشان را گريه کنم
هم از اين روست که تو را دوست مي دارم
براي کشتن من نه کوه و نه واژه
اشاره ي خاموش نگاهي نا بهنگامم بس
تا معني از گل سرخ بگيرم و شاعر شوم
هم از اين روست که تو را دوست مي دارم
براي مرده ي من نه اندوه آسمان و نه گور زمين
تنها کابوس بي بوسه رفتن مرا از گفتگوي گهواره بگير
من پنجه ي پندار بر ديدگان دريا کشيده ام
پس شکوفه کن اي نارون اي چراغ اي واژه
اينجا پروانه و پري به روياي مزمور ماه
دريچه اي براي دل من آورده اند
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/08/01ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط مانی
|
تو را دوست ندارم !
نه
دوستت ندارم
اما هنگامی که نیستی
غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند
رشک می برم
تو را دوست ندارم
اما نمیدانم چرا
آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند
وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهایی که دوستشان دارم
بیشتر شبه تو نیستند
تو را دوست ندارم
اما هنگامی که نیستی
از هر صدایی بیزارم
حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها
طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند
تو را دوست ندارم
اما چشمان گویایت
با آن آبی عمیق و درخشان
بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد
آه میدانم که دوستت ندارم
اما افسوس دیگران دل ساده ام را
کمتر باور دارند
و چه بسا به هنگام گذر
میبینم که بر من میخندند
زیرا آشکارا مینگرند
نگاهم به دنبال توست
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/07/08ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط مانی
|
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
مرحوم حسین پناهی
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/07/03ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط مانی
|
تو را من چشم در راهم...
تو را من چشم در راهم شبا هنگام
که می گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياسی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛
تو را من چشم در راهم.
شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سر و کوهی دام.
گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛
تو را من چشم در راهم .
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/06/21ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط مانی
|

برای تولدت...
يك نفر هست
كه بي بهانه گريه مي كند
تا اشك هاش برسد بر گونه هاي خيس تو
اشك من
خيسي چشمانم
باران مي آيد ؟
يا نه ، بغض فرو نخورده با تلنگر چشمان
هديه اي است تا باور كني يك نفر هست
كه هنوز شب هاش خواب همان ديروز ها را مي بيند
...
تا پيچيده نشود قسمت زندگيش
براي من
و لبخندش با گل هاي روسريش ست مي شود
كه گل و لبخند
و رنگ قرمز گونه هاش همان شب های پرخاطره بی خاطره را خاطرم بياورد
...
يك نفر هست
كه بي آسمان چشمان تو
هواي كدام سرزمين را نفس بكشد
و پرنده هاش بال سپيد خود را كجا
به نمايش انديشه ها بگذارند
همه شعر هام
با واژه هاي اسم تو نفس مي كشند
و انديشه
زبان خامي است كه با چشمان تو ...
تو
پخته ميشود
يك نفر هست...
همیشه یه نفر هست ...
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/05/28ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط مانی
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/05/08ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط مانی
|
سلام گلم
برگای سفید زمستان رو دیدی رو شاخه های سیاه ؟
گاهی اوقات گرمتر از اونی ام که تو فکر میکنی با وجود همه سردی ها ...
و
سایه سیاه یه درخت بزرگ و سرسبز رو دیدی توی یه روز آفتابی ؟
بعضی روزا بیشتر از اونی که فکر میکنی روزگارم سیاه ِ توست ...
حتی بیشتر ساعتهام رنگ تو رو دارن . باور کن !
نه ! رنگ که نه ! بوی تو رو دارن ! به مشام میرسن . تو ریه هام میرن و میان ...
هـی میرن و میان !
ثانیه ها ؟
آره ! اونام درگیر همون هستن و نمیدونم چرا میچرخن و اصلا سرگیجه نمیگیرن با وجود اینکه میدونن همیشه باید دور مرکز بچرخن ...
دور مرکز ...
میمونه رنگ های دور و برم که میدونی با رنگ و نقش سر و کار دارم !
هر طرحی میزنم میگن بازم مث هموناییه که ۸ - ۹ ماهه پشت هم داری میزنی ...
میگن آخه چته که از این رو به اون رو شدی ؟
جوابی ندارم !
.
.
.
نه برای روزام / نه ساعتام / نه ثانیه هام و نه رنگ ها و بوهایی که باهاشون سرو کار دارم
جوابی ؟
نــــدارم !
... باز بپرس چته ...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/04/27ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط مانی
|
چشاي آبي تو مثل يه در يا مي مونه دل خسته ی من مثل یه ماهی می مونه
ماهی خسته ی من می خواد تو دریا بمونه ماهی خسته ی من نذار که تنها بمونه
ماهی دوست داره خونه اش همیشه تو دریا باشه بوسه بر موج بزنه کنار ماهی ها باشه
ماهی خسته ی من می خواد که تنها نباشه ماهی خسته ی من بذار تو دریا بمونه
ماهی اگه تنها باشه خسته و دلگیر می شه ماهی تو دریا نباشه اسیر ماهیگیر می شه
نکنه یکی بیاد چشمات و از من بگیره ؟ ماهی دل بمیره دریا تو ماتم بگیره
ماهی خسته ی من نذار که تنها بمونه ماهی خسته ی من نذار که تنها بمونه
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/04/07ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط مانی
|
سلام
هندوها ميگن آدما و همه موجودات زنده درسته كه ميميرن اما روحشون هميشه زندس و در تناسخ . يعني از جسمي به جسم ديگه ميره !
به نظر من يه جورايي درست ميگن ! با استدلال اونا همه موجودات زنده روح دارن ! خوب اگه روح از موجود زنده اي به موجود زنده ديگه منتقل بشه يعني همشون روح دارن. سوالات زيادي اين وسط پيش مياد كه هيچ كدوم به جذابي اين نيست كه اين روح چقدر بايد تجربه كسب كنه تا بلاخره به استراحت ابدي برسه . اينجاست كه يه خورده دل آدم واسه اين روح ميسوزه . بيچاره چقدر بايد زنده بشه و بميره و چقدر دنيا رو دور بزنه تا برسه به آخرش !
حالا فكر ميكنيد اين روح از چي تشكيل شده ؟ از آتش ؟ از باد ؟ از نور ؟ از خلاء ؟ ...
به نظر من از عشق ! خدا وقتي آدمو آفريد يه فوت جانانه توي وجود بي روحش زد تا از جاش بلند بشه و بهش تعظيم كنه ! قسمتي از وجود خودشو عاريه داد به آدما كه از نسلي به نسل ديگه داره منتقل ميشه . عشقي كه بلاخره بعد از اين همه دور زدن تو دنيا و بين آدما و تجربه هاشون و دوستي هاشون و نفرتهاشون بلاخره بر ميگرده ميره جاي اولش !!!
همون جايي كه ازش اومده ! وجود بي نهايت پاك خدايي كه همه ما با فوتي از اون زنده شديم و داريم اينجا ميچرخيم و مي خوريم و ميسازيم و خراب ميكنيم ...
حالا !! اين روح پاك گرچه يه خورده با روح شيطان كه اونم در هر صورت قسمتي از وجود خداست آميخته ميشه و تو اين دنيا كه جولانگاهي از حضور دو روح بزرگ يعني خدا و شيطانه ناپاك همراه ميشه ، اما بلاخره برميگرده ميره به سرچشمه !
......
مي فهميد چي ميگم ؟ درست مث دريايي كه آب بارون رو ميفرسته رو زمين و آب بيچاره همه دنيا رو دور ميزنه . يه مدت تو هواست و هنوز ابره و بعدش ميره رو زمين و هر قطرش يه كاري ميكنه ! يكي تشنه اي سيراب ميكنه و ديگري مستقيم مي افته تو لجنزار بد بو و متعفن ! اما نهايتش و بلاخره باز ميگرده و ميره تو دريا ! ممكنه هزاران سال طول بكشه اما بلاخره بر ميگرده به سرچشمه !
......
من و تو هم قسمتي از وجود خداييم كه هركدوممون يه جايي فرود اومديم بدون اراده براي انتخاب مكان فرود . اما مطمئن باشيد اگه وظيفمون رو درست انجام بديم ( حالا هرچي كه هست ، اعم از سيراب كردن يه تشنه يا آبياري يه درخت و يا شستن ديوار يك چاه فاضلاب ) بلاخره بر ميگرديم به جايي كه ازش اومديم و اونقدر پاك ميشيم كه ميشيم خود دريا و ونه قطره ! ديگه اسمي جز دريا رومون نيست !
پس تا ميتونيم عشق بورزيم و عاشقانه زندگي كنيم چون وظيفه اي جز اين نداريم و خدا همينو ازمون ميخواد . مثل خودش !! كه عشق نابه !!! ناب ناب ! مثل خودمون ...
+ نوشته شده در شنبه
1386/03/26ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط مانی
|
سلام
گاهی دلم می خواد بدانی حالم چگونه است اغلب دلم برایت تنگ می شه هر لحظه یک بار تنفست می کنم .
نمی دونم چرا فکر می کنم آسمان عاشق دریاست مثل قصه ی خورشیدو ماه که بر خلاف خیلی از افسا نه ها از روی عشق به هم نمی رسن فکرش رو بکن اگه خورشیدو ماه به هم می رسیدند چه قدر قلب ها باید قربانی در آغوش کشیدن این دو معشوق می شدند.
آن دو می سوزند تا ما نسوزیم.
می دونی : واسه یه لبخند نازت ، جرقه ی یه نگا تو با هزار تا دنیا عوض نمی کنم ، دلم می خواد زمین و آسمون و سیاره ها وستاره ها آواره شن رو تک تک آرزوهام اما نگاه قشنگ تو، تو مسیر زندگی حتی یه خراش کوچیکم بر نداره
الهی آرزو هات تو گرمای زندگی برسند و کال نمونن
سفر برایم هیچ چیزبه جز دلتنگی ندارد. اما زندگی به من آموخت......... برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز، باید قدری از آن دور شد!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه
1386/02/29ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط مانی
|