سلام
بلاخره اونی رو که باید پیدا می کردم ، پیداش کردم . اونی رو که از روز اول زندگیم میخواستم همیشه با من باشه . اونی که نمیدونم چطور بگم که چقدر بهش وابسته ام . همزادم رو میگم . اونی که عین منه ! اونی که همفکری بهتر از اون تو دنیا برام پیدا نمیشه . کسی که هروقت میخوابیدم و هر وقت تو رویا می رفتم چهرش رو تو ظهنم نقاشی می کردم و همیشه با خودم می گفتم : « چه شکلیه » ؟
بلاخره پیداش کردم اونی رو که هممون باید پیداش کنیم .
من که بهش رسیدم . کسی که فکر می کردم ازم دوره و خیلی بزرگ تو ذهنم ازش نقاشی داشتم ولی امروز که اونو پیدا کردم می بینم که خیلی هم عادیه و خیلی هم معمولی با این تفاوت که نمیدونم چرا اینقدر به من شبیهه ؟ نمی دونم چرا زودتر نتونستم اونو پیدا کنم ؟ چرا این همه مدت تنها موندم و دردلمو به هیچ کس نمی گفتم ؟ چرا نمی فهمیدم که کسی که اینقدر شبیهه به من همینقدر هم بهم نزدیکه ! چرا درددلمو تو قفس سینه ام نگه داشتم و دارم از سنگینیش دق میکنم ولی اونو نمی فهمیدم و بهش بها نمیدادم ؟ چرا کسی که اینقدر می تونه منو بفهمه باید همینقدر هم برام معما باشه ؟
حالا دیگه میتونم راحت حرفام رو به زبون بیارم . چون می دونم کسی که مخاطب منه همون کسیه که درد منو داره و می فهمه چی به سرم اومده که دلم اینقدر پره ! میفهمم که دلم نمی سوزه اگر بره و اونا رو جایی بازگویی کنه ! آخه میدونم که حرف دل من حرف دل اون هم هست .
آره پیدا کردم اونو !! اونی رو که خود منه ! یا بهتر بگم : من !!
آره ! من خود اونی هستم که هیچ کس مثل اون پیدا نمیشه ! هیچ کس نمی تونه مثل اون حرفام رو بفهمه و درکشون کنه ! دیگه خسته شدم از دیگرانی که جز به منافع خودشون به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کنن ! کسایی که نه من و نه هیچ کس دیگه ای رو نمی خوان بفهمن و جز خودشون هیچ کس براشون مهم نیست ! و من هم مثل اونا !! حالا من هم مثل همونا می شم و خودم رو با خودم تنها میذارم و هیچ کس رو به جمع یک نفره خودم راه نمیدم . حالا دیگه تنها نیستم ! نه هرجا باشم و هرچقدر تنهام بذارن تنها نیستم چون کسی با منه که تمام عشقش منم ! با جون و دل ازم مواظبت میکنه و نمیذاره کسی بهم نامردی کنه ! نمیذاره کسی بهم نارو بزنه و دلم رو بشکنه ! نمیذاره حقم ضایع بشه و بخاطر یه نگاه ساده منو محکوم به مرگ کنن ! آره ! اون هست و من دیگه تنها نیستم !
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/03/26ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط مانی
|
سلام
سایه ها منو ول نمی کنن !
هرجا میرم همرام میان !
نمی دونم کی بهشون گفته که نباید هیچ وقت دست از سرم بر دارن ؟ نمی دونم چی باعث شده که فکر کنن من دوستشون دارم و همیشه می تونن باهام باشن حتی نظرم رو هم نپرسن ! ولی یک لحظه تنهام نذارن .
یه روز با خودم فکر کردم که اگر نور رو بیشتر کنم ممکنه سایه ها فرار کنن ! وسط اتاق ایستادم و تمام دور و برم رو پر کردم از چراغ هایی که نورهای وحشتناکی داشتن ! همه رو روشن کردم و چشمم رو کاملا باز کردم . چشمی که از شدت نور می سوخت . کاملا بدنم رو راست کردم . بدنی که خیس عرق بود اما در کمال تعجب دیدم که دور تا دورم پر از سایه هاییه که از همیشه پررنگ تر و بلندترن . وحشت تمام وجودم رو گرفت . نمی دونستم باید به کجا فرار کنم ! باید توی کدوم اتاق تنگ و تاریک قایم بشم و یا توی سینه کی آروم بگیرم ! همینطور می دویدم . می دونستم که تمام این فکرا بیخوده چون همه اونها هم سایه هایی داشتن تنگ تر و تاریکتر از اون قبلی !
با خودم گفتم اگر از زمین بلند بشم و تو هوا شناور اونوقت دیگه سایه ها دستشون بهم نمی رسه . میدونم چطور باید از زمین بلند بشم و تو هوا معلق . اما این رو هم میدونم که اگر این کار رو بکنم دیگه راهی برای برگشت به زمین ندارم . اونوقت من خود نورم ! اونوقت اونقدر با سایه ها فاصله دارم که خودم می تونم برای دیگران سایه تولید کنم . میتونم کارخونه سایه گذاری بزنم و از این راه درآمد خوبی داشته باشم . می تونم اونوقت همه چیز برای خودم بخرم . حتی چتری که نمیذاره سایه بهم بخوره ! مطمئنم که گرونه . اما ارزشش رو داره . گرچه دیگه به درد من نمی خوره چون من خود نورم . اما کار از محکم کاری عیب نمی کنه .
نور بودن عجب لذتی داره !!

+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/03/19ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط مانی
|
سلام .
مرده با زنده چه فرقی داره ؟ تابوت با تخت خواب ! وقتی یکی مرده !!
وقتی مردی دیگه کسی نمیاد واست روضه بخونه که کارش رو راه بندازی بلکه میان برات روضه میخونن که دلشون آروم بشه ٬ که گناهات پاک بشن . نمیخوان ببیننت که ازت یه چیزی بگیرن ! میخوان ببیننت که واست حمد و سوره بخونن .
وقتی مردی چه فرق میکنه واسه کسایی که تو رو نمیشناسن ؟ در هر صورت ازت بی خبرن و ککشون هم نمیگزه که تو از این شهر رفتی !
وقتی مردی دیگه خیالت راحت نیست که وقتی از خواب بیدار شدی یه لیوان شیر سر بکشی و بری در مغازه . دیگه نمی ترسی دهنت بو بده وقتی آبجو خوردی ! آخه دیگه مردی و زنده نیستی که شبا تو پارک شهر قدم بزنی .
البته وقتی مردی باز هم مثل همین الان هیچ کار مثبتی انجام نمیدی . مثل حالا دیگه کسی جواب سلامت رو نمیده .
البته ... دیگه راهی نیست که خاطراتت رو بنویسی و مثل حالا که نمینویسی باز هم نمی نویسی .
البته ... به درد کسی هم نمیخوره و نمی خوری مثل همین الان .
پس بهتره همین الان بمیری مثل این مدتی که مرده بودی .
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/03/09ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط مانی
|