تبليغاتX
درد دلهای یک شهرستانی

درد دلهای یک شهرستانی

جهنم

 

 

سلام

کاش میشد همه نوع تخمه رو با پوست خورد ! یا هندوانه رو مجبور نبودیم قاچ کنیم ! کاش آدم اصلا غذا نمی خورد ! کاش هر وقت دوست داشتی شب میشد و هر وقت دوست داشتی عید نوروز  ! کاش  روزا اینقدر کسل کننده نبودن ! همه چهره ها تکراری ان . با این وجود که برای اولین بار می بینمشون ! کاش وقتی آدم می رفت حموم خیس نمیشد . کاش دندونم درد نمیکرد ! کاش فاصله خونه تا سرکار اینقدر نبود یا بهتر از اون اصلا کاری نبود !

یعنی بهشت اینطوریه ؟

چقدر الکی میشه ! من نمی خوام برم بهشت ! ممکنه اونجا هم مثل اینجا فکر خودکشی به سرم بزنه با این تفاوت که دیگه اونجا هرگز نمی میرم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/13ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

سلام

    وقتی با دقت به دستم نگاه کردم دیدم که خیلی چیزا رو نمی بینم . درسته که دستم رو مثل کف دستم میشناسم اما با دقت بیشتر که نگاه می کنم می بینم که اون چیزی که برام اینقدر آشناست همونقدر هم غریبه و ازش غافل بودم تا حالا . این که باهاش تا حالا چه کارایی کردم و چه استفاده های عجیب و غریبی ازش کردم بماند . اما چیزی که من دیدم وحشتناکتر از اونیه که فکرش رو بکنی .

    دیدم که پشت دستم کاملا باز شد و پوستش کنار رفت و استخوناش کاملا دیده می شد . خون ایستاده بود و اصلا نمی اومد . وقتی انگشتام رو تکون می دادم زردپی ها و استخوناش بطور منظمی حرکت می کردن و پوست آویزون دستم از پشت صورتی رنگ بود و مویرگها رو می دیدم که خون توشون جریان داشت و همه چیز زنده بود . همه چیز درحال حرکت و کاملا زنده !

    اون روز گذشت و من دیروز بیاد پدرم افتادم که چهار سال پیش از بین ما رفته و دیگه به این دنیا بر نمی گرده ! یه فلاش بک منو برد به روزی که پدرم رو روی تخت مرده شور خونه گذاشته بودن و بدنش کاملا سرد بود . لحظه ای رو که با یه چیزایی توی سوراخای گوش و بینیش رو پر می کردن هیچ وقت فراموش نمیکنم . اون پدر من بود و من بیست سال اون رو صدا می کردم و اون بهم جواب می داد . بیست سال کنارم بود و گاهی وقتا با هم می خندیدیم و گاهی وقتا منو دعوا می کرد . اما حالا ...

    اون حالا با خاک عجین شده . فقط چندتا استخون ازش مونده و بس . اون هم مثل من زنده بود و زیر پوست دست و بدنش خون جریان داشت . زردپی ها همچنان حرکت می کردن ومویرگ ها همیشه خون توشون جریان داشت . اون خوب بود و همه براش فاتحه خوندن . جمعه ها هم بعضی ها میرن کنار قبرش و براش قرآن می خونن .

    من هم مثل اونم . من هم مثل اون یه روز می میرم و خدا نگهدار همه شما .

+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/01ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط مانی  |