خوشحالم که شناختمش
خیلی وقته که چیزی ننوشتم ! نه به خاطر اینکه وقت نشد یا اینکه حسش رو نداشتم . فقط میخواستم ننویسم .
مدتها بود که دنبال یکی می گشتم . کسی که تمام وجودم بود و همیشه بهش فکر می کردم و باعث خیلی از تغییرات تو زندگیم شد. وقتی که پیداش کردم فکر کردم به همه چیزایی که میخواستم رسیدم و دیگه از خدا هیچ چیز نمیخوام غافل از اینکه اون فقط به سوء استفاده فکر می کنه !! اون همه حرفای قشنگ و اون همه احساس که بین ما بود دروغی و ریا بود . من می بخشمش و امیدوارم که خدا هم اونو ببخشه اما اصلا انتظار نداشتم این کار رو باهام بکنه ! منی که تمام وجودم بسته به وجودش و شنیدن صداش بود . حالا دیگه نمیخوام صداش رو بشنوم چون فکر میکنم اگه صداش رو بشنوم یا چهرش رو ببینم خیلی باعث عذابم میشه و دوباره به یاد اون روزایی می افتم که منو ترک کرده بود و من فکر می کردم تکه تکه از وجوم با گذشت ثانیه ها آب میشه و به پای اون می ریزه . حالا خوشحالم که اونو شناختم . خوشحالم که دیگه احساس عجیب و غریب و لحظه های درد آور دیگه برای اون نیست . خوشحالم که هر وقت میام پای سیستم و میخوام وبلاگم رو آپ کنم تمام کلماتم تحسین اون و درباره اون نیست . خوشحالم که شناختمش . همین .