تبليغاتX
درد دلهای یک شهرستانی

درد دلهای یک شهرستانی




سلام
خیلی وقته که چیزی ننوشتم. صرفا واسه این اومدم که یه چیزی بنویسم وجای خالی من احساس نشه . اینو اعتراف میکنم و لی فراموش نمیکنم که چقدر برام مهم بود نوشتن تو این وبلاگ و چقدر آروم میشدم وقتی عقدمو خالی میکردم.
یادم نمیره روزایی رو که با این وبلاگ و دوستانی که به واسطه این وبلاگ باهاشون آشنا شدم. چیزایی که یاد گرفتم و یاد دادم و ...
حالا که بیشتر از دو سال از نوشتن من تو این وبلاگ میگذره اینجا رو مث خونه خودم میدونم و دوستای مجازیمو مث برادرا و خواهرای خودم . جملاتش رو بعضی وقتا میخونم و به یاد اون زمونا میخندم یا غمگین میشم ، احساس تنهایی و یا احساس همارهی می کنم . حالا اینقدر سرم شلوغ و افکارم قاطی شده که دیگه اون عصاره ناب تو دلم ته نشین شده و بیشتر خودم رو با چیزای دیگه مشغول میکنم .
می دونم کسایی بودن که با خوندن مطالب این وبلاگ با خودشون گفتن این پسره عجب آدم احمقیه و کسایی بودن که گفتن چه آدم ساده ایه . اما با تمام این حرفا احساس خوبی که از دیدن و خوندن این وبلاگ برای خودم به دست میاد رو با هیچ چیز عوض نمیکنم . میدونید چیه ؟ من خودم رو هم مخاطب این مطالب میدونم همچنان که نویسندشون هستم و همه این حرفا حرف دلم هستن .
شاید از این به بعد اصلا تو این وبلاگ چیزی ننویسم ولی هیچ وقت فراموشش نمیکنم .
آرشیو این وبلاگ مث آرشیو احساستمه و تمایلاتم و خواسته ام و عشقم ...
یادمه وقتی تو پرشین بلاگ با همین آدرس می نوشتم چون تازه وارد دنیای وبلاگ بودم خیلی جالب بود برام که می دیدم اسکریپت های عجیب و غریبی میذاشتن تو وبلاگاشون و من بهشون حسودیم میشد . ولی وقتی یاد گرفتم و همشو آموختم فهمیدم که اینجا فقط برای نوشتنه و نه برای دیدن و برای انتقال حرفهاس نه توانایی ها . اینجا بویی داره که هیچ جای دیگه ای برام نداره ...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/22ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط مانی  |