تبليغاتX
درد دلهای یک شهرستانی

درد دلهای یک شهرستانی

آرزوهای بزرگ

 

طلوع گندمزار - همون چیزی که به من امید میده !!

   سلام

   من دیگه اون آدم قدیمی نیستم ! اونایی که مطالب قدیمی منو خوندن خیلی راحت میتونن اینو درک کنن . من دیگه مث اون موقع ها حالم گرفته نیست ! مث اون زمونا همش از یه عشق ازدست رفته نمینویسم . یعنی دیگه خودم هم باور کردم که نمیتونم اونجوری باشم . درسته و کاملا غیر قابل انکار . همونی شدم که باید باشم ٬ همونی که همیشه از خدا میخواستم . آخه چقدر باید از یه تجربه تلخ گفت ؟ چقدر باید خودمو اذیت کنم تا مثلا تسکینی باشه برای روزایی که  داره میاد ؟

   میدونید ؟ خدا رو شکر میکنم که داره کمکم میکنه تا به چیزایی که ازش خواستم برسم . درسته که تلاش من تعیین میکنه چی قراره پیش بیاد ولی اگه امیدم به خدا و کمک اون نباشه تمام تلاشهای من کشکه !

   یادمه بچگی ها از خدا خیلی حالم گرفته بود ! چون چیزایی رو که ازش میخواستم بهم نمیداد ! نه فکر کنید که چیزای بزرگی بود یا رویاهای عجیبی ! نه ! بعضی از اونا اینقدر کوچیک و قابل دسترس بودن که فکرشو هم نمیتونید بکنید . درعین حال با شرایط من همون چیزا اینقدر بزرگ و آرمانی بودن که شده بودن بزرگترین آرزوهام ... ولی چه فایده که دستم ازشون کوتاه بود .

   امروز و بعد از ۲۵ سال تجربه زندگی تو دنیای بزرگی که پر از آرزوهای بزرگتره فهمیدم که همه چیز به خودم و خودش بستگی داره ! نه قسمت ! نه شانس و نه چیزای دیگه . به من و خدای من ٬ همین !

   از اونجایی که من به نظر خیلی ها آدم چندان معتقدی نیستم ٬ به نظر همونا دارم چرت و پرت میگم ولی خودم که میدونم اینطوری نیست !

   ...

   میدونید چی منو با اون که خدای منه نزدیک میکنه و همه سنگ ها رو برام برمیداره چیه ؟ امید !! همون چیزی که تو تلوزیون و رادیو زیاد ازش میگن ! تو شعرا هم زیاد اسمشو میارن و خلاصه هرجا نگاه کنی میبینی بهت میگن امیدوار باش تا خوشبخت بشی . درسته این حرفا خیلی کلیشه ای تر و لوس از اون چیزیه که انتظار داری ! ولی اینو باید بگم که همینه که هست !!

   باور کنید آدما با امید زنده اند ! وقتی دارم کار میکنم ! وقتی دارم درس میخونم ! وقتی دارم نقشه میکشم ! وقتی دارم رنگ لباسمو انتخاب میکنم ! وقتی میخوابم ! بیدار میشم ... اینا همشون نشانه اینه که از وقتی به دنیا اومدیم امیدوار بودیم وگرنه این کارا به چه دردی میخورن ؟

   من باور کردم که همیشه یه طلوعی هست که منو خوشحال کنه و همیشه دلیلی برای رضایت من از زندگی وجود داره و تلاش برای روزایی که آرزوهام برآورده میشن . تلاش برای روزی که همه خاطره ای بد فراموش شدن و جاش رو روزای خوبی گرفتن که هروقت بیاد میاری از لذت ذوق میکنی و این روزای عالی اینقدر تو زندگیت زیاد میشن که دنیات میشه بهشت و آخرتت رو هم با همون روزای طلایی میسازی که آخرت هم همون شادی وجود توه و خشنودی از زندگی و رضایت تو از خدا و خدا از تو ...

   آدم اونقدر توانا و بزرگه که فکرشو هم نمیتونید بکنید ! آدم بخشی از وجود خداست و قسمتی از کل کائنات ! اینو که نمیتونید کتمان کنید ٬ پس خودتو برسون به جایی که باید باشی !

   چقدر حرف زدم با خودم ! خدا کنه روم تاثیر داشته باشه ...

آمین !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

طلوع

 

سلام

   امروز صبح فکر میکردم که چرا آدما اینقدر سختگیرن ؟

   صبح زود بود و خورشید داشت تازه تازه از پشت سنگهای کوه به سبکی و راحتی در می اومد ! کارای شرکت تازه تموم شده بود و تن من پر از خستگی و بی خوابی . مدیا ها رو بردم بیرون و اومدم تو اتاق و پنجره رو باز کردم . هوای خنک و بهشتی اومد تو که روحم رو تازه کرد . خورشید چقدر مغرور و درعین حال دوست داشتنی اومد بیرون و همه جا رو روشن کرد . با خودم گفتم به همین راحتی هم میره پایین ...

   چند دقیقه به همون حالت به رنگهای رویایی طلوع نگاه کردم و از بادی که خورشید برام آورده بود ناشتا می کردم که دیدم تازه داره چراغای خونه های پایین خاموش میشه . یکی یکی و بدون نظم ولی کاملا پیش بینی شده . چراغای پر نور شب و بدون استفاده روز ...  شب رفته بود و چراغا دیگه نیازی نبود روشن بمونن .

   داشتم احساس خوشبختی میکردم . نمیدونم چرا ؟ من که تمام وجودم پر بود از خستگی کار شبانه و اون همه مشکل و بی نظمی و ... ولی نمیدونم احساس کردم خورشید داره بهم لطف میکنه ٬ خدا داره بهم لطف میکنه و طبیعت داره همون جوری که من میخوام راه میاد . نیازی به هیچ جور استراحت نداشتم . نیاز به هیچ غذایی نبود ٬ فکر جیب خالی هم اذیتم نمیکرد و همه چیز خوب پیش می رفت .

   خورشید کم کم اومد بالا و شعاع های باریکش از توی شاخه های کرت ارزان ریخت تو پنجره ٬ از اونجا هم آروم آروم لیز خورد و اومد روی مبل . حالا اتاق داشت گرم میشد . من اصلا نخوابیده بودم ولی یه صبح دل انگیز رو تجربه کردم . بادهای پیشکشی مثل بهترین لحظه ای عمرم جاری شدن و اومدن تو اتاق و بعد از یه گردش کوچیک تو ساختمون از بالکن رفتن بیرون ...

   ...

   حالا شب شده و من اون تجربه رو ثبت کردم و تا ظهر به خاطر این لطف قشنگ از خدا تشکر می کردم . ولی شب ...

   بازم شب اومد . به همون نرمی و زیبایی که صبح دل انگیز ...  ولی نه من و نه هیچ کدوم از همکارام زیبایی قیر سرد شب رو تو اتاق حس نکردیم و چراغی که از دیشب روشن مونده بود بازم اتاق رو روشن کرد ٬ من هم کنار دستگاه نشسته بودم و لیست کارا رو آماده میکردم و تلفن های مشتری ها رو میگرفتم تا بگم کار امشب آماده است . حتی لحظه ای هم به اومدن این شب قشنگ دقت نکردم و غروب رویایی نخلستانی که رو جاده ساحلی امتداد داشت ولی همیشه اون صبح زیبا رو به یاد میارم و ازش به خوبی یاد میکنم . در حالی که تا حالا هزاران هزار صبح چه بسا زیباتر از این رو ندیده بودم و صبح های زیباتری که فرداها منتظرمن و من فقط همون یک طلوع رو دیدم ... فقط همون یک طلوع !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط مانی  |