در کلاس روزگار درسهای گونه گونه هست درس دست یافتن به آب و نان . درس زیستن کنار این و آن درس مهر درس قهر درس آشنا شدن درس با سرشک غم زهم جدا شدن در کناراین معلمان و درسها در کنار نمره های صفر و نمره های
بیست یک معلم بزرگ نیز در تمام لحظه ها تمام عمر در کلاس هست و در کلاس نیز نام اوست مرگ و آنچه را که درس می دهد زندگی است
دلم تنگ است
دلم اندازه ي حجم قفس تنگ است
سکوت ازکوچه لبريز است
صدايم خيس باراني است
نمي دانم چرا درقلب من پاييز انقدر طولا ني است
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/12/20ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط مانی
|
سلام خدا
چرا اينجوريه دنيات ؟
چرا اينقدر همه چيز در هم برهمه ؟ چرا هيچ چز جاي خودش نيست ؟
مگه نگفتي آدم بهترين مخلوق توئه ؟
مگه من اشرف مخلوقاتت نيستم ؟ مگه عشق نبود که تو اونو تو جسم دميدي تا من آدم شدم ؟
مگه تو قسمتي از وجود خودتو با ما تقسيم نکردي ؟
همين بود ؟
...
همينه عشقي که ميگي ؟
اين که همش درده و رنج . همش دوري و فلاکت . اشک و آه ...
اين بود توانايي که به ما دادي تا از بقيه موجودات برتر باشيم ؟
اين که غصه است ...
درد خودتو چرا دادي به ما ؟ تا خودت خدا بشي و هيچ دردي نداشته باشي ؟
حالا همه اشک ها و بيچارگي ها مال ماست و تو بي درد ... تو خدا !
دستت درد نکنه !!
.
.
.
.
.
.
.
ديگه چيزي ازت نميخوام خدا . همه چيزاي خوب مال خودت ...
بذار مال خودت بمونه
+ نوشته شده در جمعه
1385/12/11ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط مانی
|
تا حالا با خودت فکر کردي که چرا غروب زيباست و طلوع هم زيباست ،چون با طلوع ، خورشيد متولد مي شه و وقتي غروب مي کنه با غمهايي که در طول روز جمع کرده از دنيا ميره، مي دونه که فردايي هست و مي تونه باز طلوع کنه و زيباييش را در آينه اي که غمها را بر دوش مي کشه نشون بده و نا اميد نميشه. پس ما هم مي تونيم ............باز طلوع کنيم و بمانيم تا فردا
+ نوشته شده در شنبه
1385/12/05ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط مانی
|