تبليغاتX
درد دلهای یک شهرستانی

درد دلهای یک شهرستانی

در روزگار

در کلاس روزگار درسهای گونه گونه هست درس دست یافتن به آب و نان . درس زیستن کنار این و آن درس مهر درس قهر درس آشنا شدن درس با سرشک غم زهم جدا شدن در کناراین معلمان و درسها در کنار نمره های صفر و نمره های

بیست یک معلم بزرگ نیز در تمام لحظه ها تمام عمر در کلاس هست و در کلاس نیز نام اوست مرگ و آنچه را که درس می دهد زندگی است

دلم تنگ است  

 دلم اندازه ي حجم قفس تنگ است

سکوت ازکوچه لبريز است

صدايم خيس باراني است

نمي دانم چرا درقلب من پاييز انقدر طولا ني است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

 

سلام خدا
   چرا اينجوريه دنيات ؟
   چرا اينقدر همه چيز در هم برهمه ؟ چرا هيچ چز جاي خودش نيست ؟
   مگه نگفتي آدم بهترين مخلوق توئه ؟
   مگه من اشرف مخلوقاتت نيستم ؟ مگه عشق نبود که تو اونو تو جسم دميدي تا من آدم شدم ؟
   مگه تو قسمتي از وجود خودتو با ما تقسيم نکردي ؟
   همين بود ؟
      ...
      همينه عشقي که ميگي ؟
      اين که همش درده و رنج . همش دوري و فلاکت . اشک و آه ...
      اين بود توانايي که به ما دادي تا از بقيه موجودات برتر باشيم ؟
      اين که غصه است ...
           درد خودتو چرا دادي به ما ؟ تا خودت خدا بشي و هيچ دردي نداشته باشي ؟
          حالا همه اشک ها و بيچارگي ها مال ماست و تو بي درد ...  تو خدا  !

  دستت درد نکنه !!
.
.
.
.
.
.
.

   ديگه چيزي ازت نميخوام خدا . همه چيزاي خوب مال خودت ...
                                                              بذار مال خودت بمونه

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

چرا غروب زیباست

 

 

 

 

تا حالا با خودت فکر کردي که چرا غروب زيباست و طلوع هم زيباست ،چون با طلوع ، خورشيد متولد مي شه و وقتي غروب مي کنه با غمهايي که در طول روز جمع کرده از دنيا ميره، مي دونه که فردايي هست و مي تونه باز طلوع کنه و زيباييش را در آينه اي که غمها را بر دوش مي کشه نشون بده و نا اميد نميشه. پس ما هم مي تونيم ............باز طلوع کنيم و بمانيم تا فردا

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط مانی  |