تبليغاتX
درد دلهای یک شهرستانی

درد دلهای یک شهرستانی

دريچه

 

 

براي چيدن گل سرخ , نه اره بياور ,نه تبر

سرانگشت ساده ي همان ستاره ي بي آسمانم بس

تا هر بهار به بدرقه ي فروردين

هزار پاييز پريشان را گريه کنم

هم از اين روست که تو را دوست مي دارم

براي کشتن من نه کوه و نه واژه

اشاره ي خاموش نگاهي نا بهنگامم بس

تا معني از گل سرخ بگيرم و شاعر شوم

هم از اين روست که تو را دوست مي دارم

براي مرده ي من نه اندوه آسمان و نه گور زمين

تنها کابوس بي بوسه رفتن مرا از گفتگوي گهواره بگير

من پنجه ي پندار بر ديدگان دريا کشيده ام

پس شکوفه کن اي نارون اي چراغ اي واژه

اينجا پروانه و پري به روياي مزمور ماه

دريچه اي براي دل من آورده اند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط مانی  |