دريچه

براي چيدن گل سرخ , نه اره بياور ,نه تبر
سرانگشت ساده ي همان ستاره ي بي آسمانم بس
تا هر بهار به بدرقه ي فروردين
هزار پاييز پريشان را گريه کنم
هم از اين روست که تو را دوست مي دارم
براي کشتن من نه کوه و نه واژه
اشاره ي خاموش نگاهي نا بهنگامم بس
تا معني از گل سرخ بگيرم و شاعر شوم
هم از اين روست که تو را دوست مي دارم
براي مرده ي من نه اندوه آسمان و نه گور زمين
تنها کابوس بي بوسه رفتن مرا از گفتگوي گهواره بگير
من پنجه ي پندار بر ديدگان دريا کشيده ام
پس شکوفه کن اي نارون اي چراغ اي واژه
اينجا پروانه و پري به روياي مزمور ماه
دريچه اي براي دل من آورده اند
