تبليغاتX
درد دلهای یک شهرستانی -

درد دلهای یک شهرستانی

 

   سلام گلم


   برگای سفید زمستان رو دیدی رو شاخه های سیاه ؟
   گاهی اوقات گرمتر از اونی ام که تو فکر میکنی با وجود همه سردی ها ...

   و
   سایه سیاه یه درخت بزرگ و سرسبز رو دیدی توی یه روز آفتابی ؟
   بعضی روزا بیشتر از اونی که فکر میکنی روزگارم سیاه ِ توست ...

   حتی بیشتر ساعتهام رنگ تو رو دارن . باور کن !
   نه ! رنگ که نه ! بوی تو رو دارن ! به مشام میرسن . تو ریه هام میرن و میان ...
   هـی میرن و میان !

   ثانیه ها ؟
   آره ! اونام درگیر همون هستن و نمیدونم چرا میچرخن و اصلا سرگیجه نمیگیرن با وجود اینکه میدونن    همیشه باید دور مرکز بچرخن ...
   دور مرکز ...

   میمونه رنگ های دور و برم که میدونی با رنگ و نقش سر و کار دارم !
   هر طرحی میزنم میگن بازم مث هموناییه که ۸ - ۹ ماهه پشت هم داری میزنی ...
   میگن آخه چته که از این رو به اون رو شدی ؟

   جوابی ندارم !
.
.
.

   نه برای روزام / نه ساعتام / نه ثانیه هام و نه رنگ ها و بوهایی که باهاشون سرو کار دارم

 

   جوابی ؟
   نــــدارم !

   ...   باز بپرس چته   ...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط مانی  |